من ازدواج کنم خونهمو میرم توی یک روستا نزدیکای شهر ته یک جاده خاکی که دو طرفش درخت و دیوار باشه و آخرش خونهم اونجا باشه. یک خروس و دوتا مرغ میخرم یک گاو شاید بخرم سگ میخرم. همسرم دوست داره سبزیکاری و گلکاری کنه و هر روز سبزی تازه میخوریم. هفتهای یکبار با وانتم (B2000i) میرم شهر و هرچی لازم داشته باشیم میخرم و برمیگردم خونه پیش همسرم و حیوونام. شبا زود میخوابیم فکر کنم حدودای ده و یازده باشه و سحر بعد از اذون صبح بیداریم و بعد از نماز دوباره میریم تو رختخواب همو بغل میکنیم و فقط بغل. بعدش باهم میریم رو پشت بوم طلوع آفتاب رو نگاه میکنیم و اینجوری زندگی میگذرونیم تا لحظه لحظهش خوش بگذره به جفتمون. هر روز شیر تازه گاو میخوریم و من از دیدن مرغ و خروسا و جوجههاشون که تو حیاط بازی میکنن و از دیدن همسرم که داره سبزیهای تازه رو میچینه، حظ میکنم.
برای شغل خودم، چون من تعمیرکار نرمافزاری و سختافزاری کامپیوتر بودم و کارهای شبکه از نصب و راهاندازی تا اجرا و پشتیبانی رو بلدم، به عنوان پشتیبان سیستمهای کامپیوتری و تجهیزات شبکه چندتا شرکت از همون شهری که نزدیک روستای جای خونهم هست، به صورت قراردادی و کارهای موردی استخدام شدهام و همه اون شرکتها چون از تواناییهای من باخبر هستن و چند وقته براشون درست کار کردم، مطمئنم که کارشونو به کسی دیگه نمیدن و فقط من اونجا این کار رو انجام میدم.. بهم زنگ میزنن و من از خونه راه میفتم میرم شهر برای کارم و بعدش دوباره میام خونه پیش همسر ارزشمند و قانعی که اونم زندگی تو زوستا با مرغ و خروس رو به زندگی توی شهر ترجیح میده.
همسرم نویسندهست.. ینی نویسنده بوده و بعد از ازدواجش با من، کمتر مینویسه. ولی وقتی دست به قلم میشه و شروع میکنه به نوشتن، مقالات خوبی مینویسه چون کتاب زیاد میخونه و دانش عمومی بالایی داره. این هنر نویسندگیش توی خرج و مخارج زندگی کمکحال من شده و یکی دوبار شده که پول کم آوردم، همسرم اومده جلو و جبران کرده.. با همدیگه زندگی خوب و خوشی داریم و هر دومون از زندگی و از روزگار و از همدیگه راضی هستیم.
خونهمون یک خونه دوبلکس هست با یک نمای معمولی، ولی خوب. طبقه پایین یک هال بزرگ و آشپزخونه هستش که یک میز کوچیک توی آشپزخونه از توی هال معلومه. دوتا پنجره نسبتآ بزرگِ هال رو به حیاط هستن و نمای قشنگی به هال دادن. توی حیاط یک طرف آغل مرغ و خروسهاست که هر روز اول صبح موقع طلوع آفتاب که ما رو پشت بوم هستیم، خروسه میاد بیرون و خودنمایی میکنه و میزنه زیر آواز که پاشین بیدار شین صبح شده. اون عقبتر سمت در ورودی حیاط بزرگ، یک خونه کوچیک سگ هست که شبها سگمون اونجا استراحت میکنه و نگهبانی میده. سمت دیگه حیاط یک حصار بزرگ برای تنها گاومون هست که هر روز همسرم میره و نوازشش میکنه و همونطور که در حال شیر دوشیدنه، باهاش صحبت میکنه.
فامیلهای من و همسرم معمولآ آخر هفتهها میان دیدنمون و از محیط خونهمون که برای اونها بیشتر شبیه باغ و تفریحگاه هست تا خونه مسکونی، استفاده میکنن و لذت میبرن و دور هم خوشیم. زندگی شهری وادارشون میکنه اینطوری فکر کنن و برخورد کنن، من و همسرم هم بهشون خورده نمیگیریم.. خوبه همه باهمیم.
برچسب:
نویسنده: لیلا قاسمی