خرید بک لینک

صبح که از خواب بیدار شدم با توجه به سابقهی هفتهی گذشته که رفتم تا دانشگاه و سهتا کلاس پشت سر هم کنسل شده بود و خبر نداده بودن و برگشتم، سریع تلگرامو باز کردم و گروهو چک کردم.. خبری نبود! از بچهها پرسیدم آقا کلاس کنسله یا پاشیم بیایم؟ (آخه هفتهی آخر کی میره دانشگاه؟ :|).. کسی چیز درست حسابی نگفت و منم با توجه به کسرت علاقه به کار جدیدم نسبت به کلاس خستهکنندهی دانشگاه، پاشدم حاضر شدم که برم شرکت..

با توجه به موقعیت مکانی خونهمون نسبت به شرکت، دیگه دیر دیر باید ساعت 7:15 از خونه بزنم بیرون تا قبل 8َ به محل کارم برسم. از 8َ تا 8:14 میشه انگشت ثبت کنیم.. بشه 8:15 یک ربع تآخیر میخوریم و ...

7:30 رد شده بود که از خونه اومدم بیرون، چون چک کردن گروه و حرف کشیدن از بچهها یکم زمان برد. با خودم گفتم نوید تآخیر خوردی رفت :( همین اول کاری دیر میرسی شرکت و مهندس چیزی میگه بهت... سوار اتوبوس شدم و رفتیم. حالا این اتوبوسه هم تمام ایستگاهها رو وامیستاد :| خب برو دیگه دیرم شدهههههه...

خلاصه 8:12 انگشت زدم ولی کسی نیومده بود! گفتم ینی باز اینجا هم من نفر   اولم   آخه؟؟!.. اومدم توی اتاقم و یکم کارامو راستوریست کردم.. الآنم که اینجام D:
تا ببینیم تا آخر شب چطور پیش میره...

+ توی هفتهی گذشته که در حال تحقیق و توسعه اطلاعاتم در زمینهی کاریم بودم هیچی پست نذاشتم تقریبآ..
+ چون کارم آنلاینه ازین بعد احتمالآ بیشتر پست بذارم D:
+ اتاقی که من اونجا کار میکنم چسبیده به آسانسوره، توی آسانسورم یک مانیتور هست   همیشه   تبلیغات بقیهی طبقات رو داره.. دیگه حفظ شدم هرچی میگه -__-
+ دوچرخه سواری تقریبآ یک ماهی میشه نرفتم، سالار زیر راهپلههای خونه در حال استراحت مطلقه در حالی که آخرین بار قشششششنگ تمیزش کردم و یک پارچهی بزرگم انداختم روش؛ یک ماهه خوابه...

برچسب: نویسنده: لیلا قاسمی تاريخ: دوشنبه 17 دی 1397 ساعت: 13:14

صفحه بندی