بعد از جریانات خواهرم.. که دیگه باهاش کنار اومدم، با یک دوست جدید آشنا شدم که تو مسائلی که دیگه برام روزمره شده بود خیلی کمکم کرد... سربسته بگم که گاهی توی نظرات پستام پیام میذاره. حالا پیدا کنید پرتقال فروش را خخخخخ
خلاصه که خیلی کمکم کرد و پیگیرم بود تا اینکه من الحمدلله راهی که گم کرده بودم رو به کمک اون دوست جدید دوباره پیدا کردم.
سر همون قضایا (که توی ادامه مطلب توضیح دادم) با خدا چندتا قول و قرار گذاشتیم.... ینی گفتم من تا فلان روز فلان کارارو میکنم و فلان کارارو نمیکنم، تو هم برام فلان چیزارو ردیف کن. من که سر قول و قرارم هستم، مطمئنم خدا هم هست.
خب یکم از امروز مغازه هم بگم..
شکر خدا مثل همیشه عمومآ به شادی و خنده گذشت. دانیال خاطره تعریف میکرد ولی یجوریه که حرف زدن عادیش هم خنده داره، مسخره نیست از عمد خنده دار صحبت میکنه تا جمع شاد باشه. جمعِ مردونه ست، تو مغازه پنج نفریم (دو نفر تعمیرکار، دونفر فروشنده، یک کارآموز) باید به شادی بگذره دیگه. البته کارم میکنم ها، همین امشب سه تا مادربرد زنده کردم و دو تا کیس راه انداختم. ^_^
اول وقت با سید رفتیم نماز که دانیال گفت منم میام و منو سید اینجوری شدیم 0_o
بالاخره اومد، چون معمولآ نماز نمیخونه هر کسی از همکارا میشنید دانیال اول وقت رفته مسجد نماز خونده کف میکرد خخخخخ
یک کتاب تو مغازه پیدا کردم... که تو پست بعدی کامل میگم.
برچسب:
نویسنده: لیلا قاسمی