دوشنبه صبح به خواهرم پیام دادم برای خرید لباس بهش گفتم، قرار شد خبر بده، گفتم هر روز و هر ساعتی تو خالی داری با هم بریم .. ولی رفت که خبر بده
دیروز بهش پیام دادم قرار بود خبر بدی!... گفت خسته بودم خوابم برده بود. گفتم برای چهارشنبه ساعت 11َ میای پارک ملت از اونجا باهم بریم؟ باز گفت خبر میدم و رفت که خبر بده . . .
دیشب آخر شب بهش پیام دادم چی شد؟ قرار بود خبر بدی! میای یا خودم تنها برم؟؟
گفت کار دارم نمیتونم بیام، اگر عجله داری تنها برو بخر
اصلآ عین خیالشم نیست یک ماهه ندیدمش و صداشو نشنیدم
دقیقآ 33 روزه .. سی و سه روزه باهام قهره، نمیفهمه دلم براش یه ذره شده . . .
اصلآ وقتی اون نمیخواد منو ببینه.... دیگه من چقدر اصرار کنم؟
ازین بعد سعی میکنم خیلی کمتر سراغشو بگیرم و فقط تو قلبم داشته باشمش
وقتی نمیخواد، زوری که نیست
برچسب:
نویسنده: لیلا قاسمی